به عـزّتِ نام تو...

نه در نهایت شادی
نه در نهایت غم
من
.
.
.
به یاد می آورم
فراموش کارانه
ای زیبا
لحظه دیدارت را
.
.
.
من
پیچیده در چادر سیاه
پیر و ملول
پهن شدم
بر زمین سپیدت
آن گاه
که بر فرق سرم
خورشید زُل زده بود
.
.
.
در میان ول وله ها
صدا نبود
که تنها صدا
صدای من بود
و
گوش ِ تو
تمام آسمان
.
.
.
خوابیدم بر سنگ
نرم
نرم
گرم
یک آن
بی زمان
.
.
.
این بار اما
چشم ِ من
چشمه شد
جوشید و ریخت
بر زمین تو
سیراب که نه
اما
عطش از او گریخت
.
.
.
آن همه
آدم و آدم
کم رنگ و پر رنگ
جای مرا تنگ نکردند
و نیز من
جای کسی تنگ نکردم
بر تکه ای از زمین سپیدت
با چادر سیاهـــم
که لب می زدم
نام تو را
.
+ نهم آذر 1388   نویسا
|
