تبليغاتX
عشق، امضای من است!

عشق، امضای من است!

به عـزّتِ نام تو...

 

 

نه در نهایت شادی

نه در نهایت غم

من

.

.

.

به یاد می آورم

فراموش کارانه

ای زیبا

لحظه دیدارت را

.

.

.

 

من

پیچیده در چادر سیاه

پیر و ملول

پهن شدم

بر زمین سپیدت

آن گاه

که بر فرق سرم

خورشید زُل زده بود

 

.

.

.

 

در میان ول وله ها

صدا نبود

که تنها صدا

صدای من بود

و

گوش ِ تو

تمام آسمان

.

.

.

خوابیدم بر سنگ

نرم

نرم

گرم

یک آن

بی زمان

.

.

.

این بار اما

چشم ِ من

چشمه شد

جوشید و ریخت

بر زمین تو

سیراب که نه

اما

عطش از او گریخت

.

.

.

 

آن همه

آدم و آدم

کم رنگ و پر رنگ

جای مرا تنگ نکردند

و نیز من

جای کسی تنگ نکردم

بر تکه ای از زمین سپیدت

با چادر سیاهـــم

که لب می زدم

نام تو را

 

.

 

 

 

+   نهم آذر 1388    نویسا  |