حکایت همچنان باقی ست ...

همه ی ما قصه ای داریم...
کوتاه و درازش مهم نیست،
مهم تمام لحظه هایش است. لحظه های بودنمان و دیدنمان و...
هرگز فکر نمی کنم قصه ها چون شبیه هم هستند پس نباید به آن گوش دهم!
می دانید؟ به نظرم قصه هر کس برای خودش خیلی خیلی مهم است و از دید خودش با تمام قصه های دیگر فرق دارد... حتی اگر با کلماتی مشابه نوشته شوند.
من همه را گوش می دهم و می خوانم و همیشه برایم تازه هستند چون با نفس های تازه گفته و نوشته شده اند...
دوست دارم دیگران هم قصه های مرا فقط به شکل تجربه ای مشابه یا اخبار نبینند...
در این یازده(دوازده) ماه، لحظه هایم را، به بی پرده ترین و خالص ترین شکلی که بلد بودم در این دفتر نوشتم...
شما عزیزان هم همراهم بودید و کلماتم را خواندید و مرا به شوق آوردید هر بار که با اشاره ای گفتید شنیده اید مرا.
صورت شما را ندیده ام... اما از هر کدامتان تصویری در ذهنم ساخته ام و در وبلاگ هر کدامتان که پا میگذارم حسی مختص خودتان را پیدا می کنم. تک تک شما را به جان دوست دارم و اگر از نوشته ای از شما احساس کنم که سرحال نیستید، به معنای واقعی دلم میگیرد و لحظاتی در دنیایتان می مانم...
یک ماه دیگر "دفتر ماشینی" یک ساله می شود...
در دنیای واقعی، نه تولد دست ماست و نه من تا به حال جرات داشته ام زمان مرگم را خود تعیین کنم...
ولی در این دنیای مجازی دست آدم کمی بازتر است... مثلا من می توانم هر وقت که دلم خواست عمر این دفتر را به پایان برسانم... بی اینکه صبر کنم حتما یک ساله شود یا بی اینکه بخواهم تمام نانوشته هایم را بنویسم ...
و حالا می خواهم همین جا، همین امروز، در همین ساعت، تمام کنم این دفتر را...
راستش... هنوز یک عالم نقش و حرف در ذهنم بود که دوست داشتم اینجا بنویسم و با شما تقسیمش کنم، اما...
بماند ...
با تمام بی سوادی ام، عشق تنها چیزی است که به راحتی احساسش می کنم و نمی توانم از کسی و چیزی دریغش دارم...
دوستان دوست داشتنی من...
ملیکا
امید
آیلار
سمیرا
محسن
نازیلا
دلی
لاله
یاس
احسان
تات و ریما
ماندالا
و
دل نمک...
دوستتان دارم و سپاسگزارم که به قصه ام گوش دادید...
خدا را به شما
و شما را به خدا می سپارم
نویسا
![]()
